بعضی وقتا اونقد  دلتنگ  و  تنها میشی  که  از تکرار  نفسهات  هم خسته  میشی ...

دلتگه دلتنگم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٦ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

تولد.......تولد.........گروه گل یاس

تولدت مبارکگروه گل یاس

مبارک...........مبارک............گروه گل یاس

تولدت مبارکگروه گل یاس

بیاشعما رو فوت کن تا..........گروه گل یاس

راستی آقاجون بیا شعما رو فوت کن پس کی دیگه؟ سال هاست بدون تو تولد میگیریمو خودت نیستی

 

 

 پس کی میرسی؟

 

راستی آقاجون  روز تولدت  برامون  چی  داری؟ میدونم  به  رسم ما زمینیا ما

 

 باید به  شما روز تولدتون کادو

 

 

بدیم  ولی  یقینا  رسم   آسمونی ها  فرق  میکنه.

 

 

حالا ما  از شما کادو میخواییم  چیز زیادی  نمیخواییم   فقط  یه  نگاهی  که  به  زندگیمون  بندازی, یه

 

 

دستی  که

 

 

رو  دلمون  بکشی  و پیش اونی  که  خیلی  دوست  داره  و هواتو  داره  هوامونو  داشته   باشی

 

 

آقاجونم  خیلی   خیلی   دوست  دارم   تنهام   نزار



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()
شخصی در حال نماز خواندن در راهی
بود،

مجنون بدون توجه از بین او و سجاده اش
عبور کرد،

مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد:چرا
بین من و خدایم

فاصله انداختی؟؟؟مجنون به خود آمدو
گفت:من که

عاشق لیلی ام تو را ندیدم،تو که عاشق
خدای

لیلی هستی چگونه مرا
دیدی؟؟؟؟

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود
اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

 

پسر: خب… منزل بگم
چطوره؟

 

دختر: وااااای…
از دست تو!

 

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا
خوبه؟

 

دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

 

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟…
آشتی؟

 

دختر:آشتی…
راستی گفتی دلت چی شده بود؟

 

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب
تاحالا.

 

دختر: … واقعا
که!

 

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا…
خوبه؟

 

دختر:
لوووس!

 

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه
قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

 

دختر: بازم گفت
این کلمه رو…!

 

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی
رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست
من!

 

دختر: من ازدست
توچی کارکنم؟

 

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو
تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم
من!

 

دختر: چه دل
قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم
میشه!

 

پسر: صفای وجودت
خانوم!

 

دختر: می دونی!
دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها…
برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه
هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

 

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه…
برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای
که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش
بودم….!

 

دختر: یادته
همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

 

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو
کمون قجری می انداختی!

 

دختر: ولی من
که بور بودم!

 

پسر: باشه… فرقی نمی
کنه!

 

دختر: آخ چه
روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن…
مجنون من…

 

پسر:

 

دختر: چت شد
چرا چیزی نمیگی؟

 

پسر:

 

دختر: نگاه کن
ببینم! منو نگاه کن…

 

پسر:

 

دختر: الهی من
بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

 

پسر: خدا… نه…
(گریه)

 

دختر: چراگریه
میکنی؟

 

پسر: چرا نکنم…
ها؟

 

دختر: گریه نکن
… من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند…
زودباش…

 

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟
کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

 

دختر: بخند… و
گرنه منم گریه میکنماا

 

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم…
ولی نمی تونم بخندم

 

دختر: آفرین!
حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

 

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها
خوشم نمیاد… ولی امسال بر
ات یه کادو
خوب آوردم…

 

دختر: چی…؟
زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد

 

پسر:

 

دختر: دوباره
ساکت شدی؟

 

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه
دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی
آوردم…!

 

تک عروس
گورستان!

 

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها
صفایی نداره…!

 

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و
فاتحه میخونم…

 

نه… اشک و
فاتحه

 

نه… اشک و فاتحه و
دلتنگی

 

امان… خاتون من! توخیلی وقته
که…

 

آرام بخواب بای کوچ کرده ی
من…

 

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس
اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم
نباش…!

 

نگران خیره شدن مردم به اشک های من
هم نباش..۰!

 

بعد از تودیگر مرد نیستم اگر
بخندم…

 

اما… تـوآرام
بخواب…

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٤ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

کوچــه را دیدی به وقت شب چه تنـــــها
میشود

 

"
بــــــــی تـــو " از آن
کوچــه هـم تنــــــــها تـرم



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

به قـــولِ چارلی
چاپلین
:


آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک
روز نیافرید؛ پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم




تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳۱ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()
تاریخ تولدت مهم نیست ،
تاریخ تبلورت
مهمه

 


اهل کجا بودنت مهم نیست ،
اهل و بجا بودنت
مهمه

 


منطقه زندگیت مهم نیست ،
منطق زندگیت مه


تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳۱ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

می شود باران ببارد؟

همین امشب!

قول می دهم
فقط


قطره های
پاکش را بغل کنم!

 

 

 


 

و بی هیچ
اشکی

 

 

 


 

دستهایش را
بگیرم

 

 

 


 

قول می
دهم

 

 

 


 

فقط بویش را حس
کنم!

 

 

 


 

اصلا اگر
ببارد

 

 

 


 

فقط از پشت پنجره نگاهش می
کنم

 

 

 


 

قول می دهم برایش شعر
نگویم

 

 

 


 

فقط . . . می
شود؟

 

 

 


 

امشب . . . ؟

 

 

 

 

 

خــــــــــــدایــــــــا

دلم به
اندازه تمام روزهای
بارانی تنگ است



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۸ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()


گاهی لحظه های سکوت

پرهیاهو ترین دقایق زندگی هستند

مملو از
آنـچه می خواهیم

بگوییم ولی نمی توانیم بگوییم …




تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۸ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو
نفر...

همین که دستت رو آروم بگیره.....


یه فشار
کوچیک بده.....


این یعنی من هستم تا آخرش.....



همین کافیه....!




تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۸ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

دوقلب دارم !

یکی طرف چپ ...

یکی راست!

آغوشت راتنگ تر کن ...

من این تن دو قلب را دوست دارم!!!



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٧ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

تونزدیکی  که ماهی هابه سمت خونه برگشتن

به عشق ت راه دریارو بازم وارونه برگشتن

تواین دنیایه آدم هست که دنیاشو تومیبینه

کسی که پای هفت سینت یه عمره سیب میچینه

کنارسبزه وسکه کنار آب وآینه

تموم لحظه های شب سکوتت هفتمین سینه

توهم درگیرتشویشی مثل حالی که من دارم

برای دیدنت امشب تموم سال بیدارم

هوای خونه برگشته تموم جاده بارونه

یه حسی تو دل م میگه تونزدیکی به این خونه

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

ای که ازکلک دل انگیز هنرنقش خدایی         

حیف باشدمه من کاین همه ازمهرجدای                                                           

گفته بودم جگرم خون نکنی بازکجایی

من ندانستم ازاول که توبی مهرووفایی

عهدنابستن ازآن به که ببندی ونپایی

 مدعی طعنه زنددرغم عشق توزیادم

 وین نداندکه من ازبهرعشق توزادم

                                             



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٩ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By VatanSkin :.