شخصی در حال نماز خواندن در راهی
بود،

مجنون بدون توجه از بین او و سجاده اش
عبور کرد،

مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد:چرا
بین من و خدایم

فاصله انداختی؟؟؟مجنون به خود آمدو
گفت:من که

عاشق لیلی ام تو را ندیدم،تو که عاشق
خدای

لیلی هستی چگونه مرا
دیدی؟؟؟؟

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٤ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود
اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

 

پسر: خب… منزل بگم
چطوره؟

 

دختر: وااااای…
از دست تو!

 

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا
خوبه؟

 

دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

 

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟…
آشتی؟

 

دختر:آشتی…
راستی گفتی دلت چی شده بود؟

 

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب
تاحالا.

 

دختر: … واقعا
که!

 

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا…
خوبه؟

 

دختر:
لوووس!

 

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه
قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

 

دختر: بازم گفت
این کلمه رو…!

 

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی
رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست
من!

 

دختر: من ازدست
توچی کارکنم؟

 

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو
تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم
من!

 

دختر: چه دل
قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم
میشه!

 

پسر: صفای وجودت
خانوم!

 

دختر: می دونی!
دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها…
برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه
هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

 

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه…
برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای
که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش
بودم….!

 

دختر: یادته
همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

 

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو
کمون قجری می انداختی!

 

دختر: ولی من
که بور بودم!

 

پسر: باشه… فرقی نمی
کنه!

 

دختر: آخ چه
روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن…
مجنون من…

 

پسر:

 

دختر: چت شد
چرا چیزی نمیگی؟

 

پسر:

 

دختر: نگاه کن
ببینم! منو نگاه کن…

 

پسر:

 

دختر: الهی من
بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

 

پسر: خدا… نه…
(گریه)

 

دختر: چراگریه
میکنی؟

 

پسر: چرا نکنم…
ها؟

 

دختر: گریه نکن
… من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند…
زودباش…

 

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟
کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

 

دختر: بخند… و
گرنه منم گریه میکنماا

 

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم…
ولی نمی تونم بخندم

 

دختر: آفرین!
حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

 

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها
خوشم نمیاد… ولی امسال بر
ات یه کادو
خوب آوردم…

 

دختر: چی…؟
زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد

 

پسر:

 

دختر: دوباره
ساکت شدی؟

 

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه
دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی
آوردم…!

 

تک عروس
گورستان!

 

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها
صفایی نداره…!

 

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و
فاتحه میخونم…

 

نه… اشک و
فاتحه

 

نه… اشک و فاتحه و
دلتنگی

 

امان… خاتون من! توخیلی وقته
که…

 

آرام بخواب بای کوچ کرده ی
من…

 

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس
اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم
نباش…!

 

نگران خیره شدن مردم به اشک های من
هم نباش..۰!

 

بعد از تودیگر مرد نیستم اگر
بخندم…

 

اما… تـوآرام
بخواب…

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٤ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()

کوچــه را دیدی به وقت شب چه تنـــــها
میشود

 

"
بــــــــی تـــو " از آن
کوچــه هـم تنــــــــها تـرم



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : بهار | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.